تبليغاتX
چکاوک

چکاوک

تعامل با سه گانه های شریعتی

مقاله ای با عنوان "تعامل با سه گانه های شریعتی"نوشته آقای تقی رحمانی

چکیده:
در این مقاله تلاش شد که مهمترین پروژه بینشی شریعتی یعنی اصلاح دینی را در تقابل با ایده پروتستانتیسم وی قرار دهم. همچنین در عرصه گرایش علمی تلاش می کنیم نگاه جامعه شناسانه شریعتی را در تقابل با نگاه آرمان گرایانه وی قرار داده و در عرصه راهبرد دیدگاه آگاهی بخشی او را در جامعه در تقابل با نظریه دموکراسی متعهد قرار دهم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت   توسط امیری  | 

چند شعر از حافظ

 

عید است و آخر گل و یاران در انتظار                            ساقی بروی شاه ببین ماه و می بیار

دل برگرفته بودم از ایام گل ولی                                  کاری بکرد همت پاکان روزه دار

دل در جهان مبند و به مستی سوال کن                      از فیض جام و قصه جمشید کامکار!

خوش دولتیست خرم و خوش خسروی کریم                  یارب زچشم زخم زمانش نگاه دار


به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد                    ترا در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند                        کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت شیرین که هیچ محرم راز                        به یار یک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی                              به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند                                       یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او                        به سمع پادشه کامکار! ما نرسد


ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند                             مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند


پیام رسیده:

طه:این روزها، قشنگترین بیت حافظ برایم این است:
«گر خود رقیب شمع است، اسرار از او بپوشان / کاین شوخ سربریده بند زبان ندارد»...
انگار اون روزها هم از اطلاعاتی بازی در رنج بوده اند.

مریم:آقا طه باز هم خدا رو شکر می کنم که سختی ها و رنجها سپری شدند.
کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ
زيرا که چون تو شاهي کس در جهان ندارد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت   توسط امیری  | 

فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت   توسط امیری  | 

چندين لايه‌گی سروش

مقاله ای از آقای مهدی شاکری درباره دکتر سروش و دیدگاههایش که در آذر ۸۴ منتشر شده است برای دوستداران و خوانندگان آثار دکتر سروش:

باسم الله خیر الاسماء

۱. حدیث نفس: ما هیچ،  ما نگاه

 

روایت آشنایی من با آثار و اندیشه ی دکتر سروش گفتنی خاصی ندارد. سالیانی پیش در سال های نخست دانشجویی، در نمایشگاه کتاب تهران، در برابر غرفه ی انتشارات سوره، کتابی از شهریار زرشناس در باب روشنفکری در ایران را تورق می کردم. سنگینی نگاه دیگری را در کنار خود بر کتاب حس کردم. نگاه از کتاب بالا آمد و به شکل و شمایل و سیمای من نیز رسید و گذشت. سنگینی نگاه آن ناشناس در طول آن روز با من ماند. به امید دیدار دکتر سروش سری به غرفه ی صراط زدم، قبض و بسطی خریدم و درنگی کردم، اما خبری نشد. در مقابل انتشارات مجلس سراغ مشروح مذاکرات مجلس خبرگان قانون اساسی ۱۳۵۸را از فروشنده می گرفتم، که با نگاه و گذار ناشناسی رفتار و گفتار فروشنده بسیار مؤدبانه و احترام آمیز شد. اندکی بعد، همکار فروشنده از سبب احترام فراوان همکارش پرسید و فروشنده هم به آرامی زمزمه کرد که: نشناختی!؟ دکتر سروش بود. کنجکاوانه به غرفه ی صراط که رسیدم، انبوه دختران و پسران مثنوی به دست و همهمه ی آنها نشان می داد که صاحب صراط در پشت خوان است و مثنوی های سروش یا لب لباب های مثنوی خریداری شده را با امضایی همراهی می کند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت   توسط امیری  | 

قاصدک

قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 
برو آنجا که تو را منتظرند
 
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 
قاصد تجربه های همه تلخ
 
با دلم می گوید
 
که دروغی تو ، دروغ
 
که فریبی تو. ، فریب
 
قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 
در دلم می گریند .

تصنیف قاصدک را می توانید از اینجا دانلود کنید.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت   توسط امیری  | 

آیه هایی زیبا و تامل برانگیز از سوره طه

قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي (25) وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي (26) وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي (27)

 يَفْقَهُوا قَوْلِي (28) وَاجْعَل لِّي وَزِيراً مِّنْ أَهْلِي (29) هَارُونَ أَخِي (30) اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي (31)

وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي (32) كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثِيراً (33) وَنَذْكُرَكَ كَثِيراً (34) إِنَّكَ كُنتَ بِنَا بَصِيراً  (۳۵)

پیام:

درباره تأملی که انگیخته شده چیزی ننوشتید چرا؟
...
و در مورد آن شعر شجریان... آلبوم قاصدک را فقط یک بار شنیدم و بسیار افسوس میخورم که چرا تنبلی کردم و کپی نکردم (امکانش را داشتم و امروز فردا کردم و از دست رفت). البته شعر مورد نظر شما را یادم نمیاد و بیشتر در حسرت خود شعر «قاصدک» هستم. الان بیشتر از دو سال میشود...

مریم:چون بهتراست مخاطبین این وبلاگ و بخصوص مخاطب خاص آن خود به آن پی برند. لینک تصنیف قاصدک را هم در وبلاگم قرار دادم.البته اگر در گوگل جستجو کنید می توانید همه آلبوم قاصدک را پیدا کنید

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت   توسط امیری  | 

مصدرهای به درد بخور زندگي يک روح از دیدگاه دکتر شریعتی

انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت   توسط امیری  | 

در ستایش عشق زمینی

مقاله ای خواندنی از دکتر عبدالکریم سروش درباره عشق زمینی با عنوان در ستایش عشق زمینی که در فصلنامه مدرسه شماره سوم اردیبهشت ۸۵ چاپ شده و در سایت دوست گرامی جناب آقای کامکار قرار دارد را به طور کامل برایتان قرار می دهم.از آقا طه هم که اجازه دادند این مقاله را در وبلاگم قرار دهم صمیمانه سپاسگزارم.

در فرهنگ ما مسأله‌ی زن همیشه واجد پیچیدگی ناهنجار و دل‌آزار و نفاق‌آلودی بوده است. از سویی سخن درباره‌ی عشق به زن تحریم شده بود و از سویی دیگر در دل و نهان بیش‌ترین وقت و انرژی را از مردان ما می‌ستاند. من تصور می‌کنم کم‌تر جامعه‌ای در جهان باشد که مسأله‌ی زن این‌قدر که برای جامعه‌ی ما حساس است، در آن اهمیت داشته باشد و در عین حال، این‌همه در مورد آن پرده‌پوشی رسانه‌ای ظاهرسازانه صورت گیرد و چنان وانمود شود که گویی مسأله حل شده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت   توسط امیری  | 

هست شب. آری، شب

شعری از نیما یوشیج که مناسب اوضاع و احوال امروز ایران است:

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.

هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.

با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت   توسط امیری  | 

يک سو خليج فارس سوي دگر خزر

طفلي به نام شادي، ديريست گمشده ست 

با چشمهاي روشنِ براق

با گيسويي بلند به بالاي آرزو

هرکس از او نشاني دارد

ما را کند خبر

 اين هم نشان ما  :

يک سو خليج فارس سوي دگر خزر

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت   توسط امیری  |